خسته ام...
از فرياد هاي خاموش خودم خسته ام
از لج بازي هاي پنهان خودم خسته ام
از بس گفتم و نشنيده ايد خسته ام
از بس راه را تنها رفتم خسته ام
از تمام تنهايي ها و بي كسي ام خسته ام
نمي دانم چرا گمان مي كنيد من منفي بافم
از نصيحتهاي اين و آن هم خسته ام
چرا مي گوييد به مشكلاتم بخندم
مگر مي شود واقعيتها را نا ديده گرفت؟
از واقعيتهاي زندگي هم خسته ام
آه اي خداي من صداي دلم را بشنو
چرا اين زندگي با من سر ناسازگاري را پيشه كرده؟
آه اي خداي من صداي گريه هاي پنهانيم را بشنو
همه مي گويند باعث تمام بيچارگيهايم خودم هستم
اما چرا؟
نمي خواهم در اوج جواني پيري را تجربه كنم
نمي خواهم با ناگفتنم خود را از درون بسوزانم
نمي خواهم آرام آرام بشكنم و كسي صداي شكستن مرا نشنود
آه اي خداي من، تاوان كدامين گناهم را مي دهم؟
چرا اين حال زار تمامي ندارد؟
كاش مي شد فرياد زد
كاش مي توانستم سرم را روي زانوي مادرم بگذارم
و آرام آرام اشك بريزم
كاش مي توانستم پدر را در آغوش كشم و با او حرفهاي نگفته ام را بگويم
كمكم كن
تنهايم نگذار حتي براي يك لحظه
نگذار اشتباهم را با اشتباهي ديگر جبران كنم
من به تو احتياج دارم
اين آدمها نمي توانند به من كمك كنند
آخرين اميد من تويي...
پس بنده شكست خورده ات را درياب
حتي اگر تا ابد حال من اينگونه باشد
باز هم تو را دوست مي دارم...خداي من
دوستان من به مشكلي برخوردم و به دعاي شما احتياج دارم
اين حقيرو فراموش نكنين
امير...


اي كاش يه روزي بياد كه چيزي به نام افسردگي وجود نداشته باشه...
اميدوارم هميشه تو زندگي اونقدر سرگرم خوبيها باشين
كه ديگه جايي براي افسردگي و دلمردگي نباشه
بهترين شاديها رو براي خونه دلتون آرزو دارم
امير...
در تنهاترين تنهاييم
تنهاترين تنها كسم
تنهاي تنهايم گذاشت
آه اي خداي مهربون...
كاري كن در تنهاترين تنهاييش
تنهاي تنهايش نذار...

گفتم خرابت مي شوم، گفتا تو آبادي مگر؟
گفتم ندادي دل به من، گفتا تو جان دادي مگر؟
گفتم ز كويت مي روم، گفتا تو آزادي مگر؟
گفتم فراموشم مكن، گفتا تو در يادي مگر؟
تمنايم چنين باشد:
كه يكشب مست و بي پروا بر آب پاك تو رو آرم
دلِ پر شور و پراحساس خود از سينه درآرم
سپس آنرا به تو اي نازنين دلدار بسپارم
تمنايم چنين باشد:
كه يكشب رو بمن آري لباس از تن به در آري
به روي بستر سردم فرو غلطي چو بيني التهابم را
تن رنجور و تبدارم به روي سينه بفشاري
تمنايم چنين باشد:
كه يكشب مست و بي پروا درون كلبهء تاريك من
چون ماه گردون پرتو افشاني
كه تا گردم رها از رنج هستي
وز غم دنيا سراپاي وجودم از لهيب آتش وصلت بسوزاني
بدانسان كز لهيبش نعره ها از سينه بر آرم
نفسهاي من و تو در هم آميزد
ز چشمان من و تو اشك از شوق و هوس ريزد
تو با افسونگري طاووس وش در كلبهء سردم
بسان آهوان مستانه بخرامي بصد ناز و ادا در شور و ناز آيي
پريشان گيسو افشاني شوم من مست و بي پروا
بدانسان كز شرار و حالت مستي همي پروانه وش
بر گرد شمع تو پروبالم بسوزانم
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
عشق يعني تا ابد بي سرنوشت
عشق يعني آخر خط بهشت
عشق يعني گم شدن در لحظه ها
عشق يعني آبي بي انتها
عشق يعني يك سوال بي جواب
عشق يعني راه رفتن توي خواب
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
عشق يعني سيب سرخي در قفس
عشق يعني ديدن يك هم نفس
عشق يعني گفتگو با يك زبان
عشق يعني زندگي با يك روان
عشق يعني لحظه هاي بيقرار
عشق يعني يك نگاه و يك فرار
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
عشق يعني ظرفي از جنس بلور
عشق يعني ذره اي از جنس نور
عشق يعني ديده اي بر هم زدن
عشق يعني در هوايش پر زدن
عشق يعني يك تمنّا يك نياز
عشق يعني عالمي راز و نياز
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
عشق يعني آتشي در عمق جان
عشق يعني درد پيدا را نهان
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن...
خدا را در زندگي هر گز از ياد نمي برم...!
گرچه والدينم موهبت تولد در اين دنيا را به من عطا كردند
اما تو هستي كه موهبت زندگي جاودانه رابه من مي بخشي!
خدايا !اگر با من باشي چه كسي مي تواند عليه من باشد؟
اگر من با تو باشم چگونه ممكن است
كه دشوار ها نصيبم شوند و از ميان برداشته نشوند؟
خدايا چنان نزديكي كه نمي توانم ببينمت ...
صداي تو هر لحظه با من سخن مي گويد
اما من آن را نمي شنوم ...
مرا به اعماق درونم ببر
تا شكوه بي پرده جمال تو را بشنوم
مرا بياموز كه پيوسته تو را بجويم
و همواره به عنوان يگانه پناه گاهم به تو رو كنم...
*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*
اميدوارم هر مشكلي دارين با ياد خدا حل بشه
تو زندگي خدا رو هميشه در نظر داشته باشين
باور كنين آروم ميشين....
دوستون دارم...
هر دو هم لانه هم
هر دو هم خانه هم
پرگشودند به صحراي بزرگ
شاد تا دامن دشت
لحظه اي چند گذشت
نغمه خواندند به فارغبالي
روي هر شاخه نشستند و پريدند به شوق
نوك منقار به هم ماليدند
ناگه از سينه كوه بانگ تيري به همه دشت نشست
رشته خواب چمن را بگسست
دو كبوتر با هم
بال در بال به خون غلتيدند
پر بشكسته به هم ماليدند
لحظه آخر ديدار رسيد
ديده در ديده هم
يكصدا ناليدند
دو كبوتر غم خود را به نگاهي با هم با وداعي گفتند
لحظه اي تلخ گذشت
هر دو در خون خفتند
ناگهان نغمه گري ناله برآورد به كوه
ناله اي پراندوه :
اي خدا لحظه شادي چه كم است
زندگي دشت غم است
چه توان كرد در اين دشت غريب
غم و شادي به هم است
اشك من مي گويد عمر ما آه و دم است
غم من كشت مرا
اي خدا لحظه شادي چه كم است...!!!
من فكر مي كنم بعضيا تنهايي رو دوست دارن...
بعضيا از تنها بودن بدشون مياد...
بعضيا از تنهايي مي هراسند...
بعضيام براشون فرقي نمي كنه...!!!
من خودم شخصا از تنهايي بدم مياد...
البته نمي گم خوبه يا بده ولي دوست ندارم تنها باشم
شما چي؟
جزو كدوم گروه هستين؟
.....
خوشحال مي شم نظرتونو به من بگين برام مهمه
شاد باشين...
امير
كاش چون پاييز بودم... كاش چون پاييز بودم
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگهاي آرزوهايم يكايك زرد مي شد
آ فتاب ديده گانم سرد مي شد
آ سمان سينه ام پر درد مي شد
ناگهان طوفان اندوهي به جانم چنگ ميزد
اشكهايم همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود اگر پاييز بودم
وحشي و پر شور و رنگ آ ميز بودم
شاعري در چشم من ميخواند... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله ميزد
در شرار آتش دردي نهان
نغمه ي من...
همچو آ واز نسيم پر شكسته
عطر غم ميريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر
آ شوب تابستان عشق ناگهاني
سينه ام
منزلگه اندوه ودرد و بد گماني
كاش چون پاييز بودم...
كاش چون پاييز بودم...
