تبليغاتX
فصل تنهايي
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد
 

مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي كنم
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما كسي چه مي داند؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:25  توسط اميـــــــر  | 


شب را دوست دارم

سكوتش را

اقتدارش را

با نهايت سنگيني  اش بر خورشيد فائق مي شود !!!

شب را دوست دارم

چون تنها لحظه هايي برايم هستند كه

مي دانم متعلق به من و تنهايي هاي خودم هستند!!

شب را دوست دارم با صداي نفسهايم در تنهايي شب

شب را با سكوتش دوست دارم......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 14:22  توسط اميـــــــر  | 


ديروز را به ياد نمي آورم

و امروز را نمي دانم چه روزي ست

شايد امروز آيينه اي از ديروز من باشد

و شايد تمامي روزهاي گذشته ام

هر چه هست نمي دانم

ولي به زيستن ادامه مي دهم

و امروز را به روزهاي گذشته مي سپارم

و ديگر نمي دانم كه روزها چگونه اند

نمي خواهم بدانم كه عشق چيست

آيا همبستگي با زندگي دارد يا نه !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 14:30  توسط اميـــــــر  | 


1) اگه ماشينش پنچر بشه كاپوت ماشين رو بالا ميزنه و توي ماشينو نگاه ميكنه!
2) اگه راهنماي چپ رو بزنه و سمت راست بپيچه!
3) وقتي پشت سرش باشي و چراغ بزني يا بوق بزني توي آينه رو نگاه كنه تازه يادش مياد كه روسريش رو بايد درست كنه!
4) وقتي كه با سرعت 140 تا يه پيچ رو دور بزنه! (البته اين يكي در مورد خانوم ها صدق نميكنه چون اونا بشتر از 14 تا نميرن)
5) وقتي كه برن پمپ بنزين و بعد از زدن بنزين با همون شيلنگ داخل باك حركت كنن برن!

لطفا خانما جبهه نگيرن...
فصل تنهايي و از اين چيزا؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 14:25  توسط اميـــــــر  | 

 

 

            اينو انداختم كه يه كم جو عوض بشه

            البته دختر خانما زياد جدي نگيرن!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 13:58  توسط اميـــــــر  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:18  توسط اميـــــــر  | 

                      من مثل شباي بي ستاره

                              سرد و خاليم!!!

              خيلي دلم گرفته... خدا جونم كمكم كن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 15:50  توسط اميـــــــر  | 


قلمم اشكهايم است
و كاغذم تنها صفحه اي از دلم
كه روي آن به يادگاري كنده كاري نشده است 
در كنج اتاقم چمباته زده ام
و خود را مانند كودكي كه خنديدن را بلد نيست
يا بهتر بگويم ياد نگرفته است
در آغوش هميشه باز روياهايم
كه به تازگي تنها پناهگاهم شده است
مي اندازم و دست آخر نمي فهمم
كه من پسري از جنس روياها هستم
يا روياها پسري به نام امير...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:23  توسط اميـــــــر  | 

خود را بر لبه ي پرتگاهي حس مي كنم
كه امكان دارد با كوچكترين تلنگري
به همه ي خاطرات شيرين و روياهاي ديگر دست نيافتني با تو بودن
بدرود بگويم
و به جاي خنده و شادي از ته دل
بر شومي سرنوشت از پيش تعيين شده ي خود زار زار بگريم 
ولي چه كنم كه احساسم به تو
مثل طناب داري ابريشمي تركيدنش را
در حنجره ي پوسيده ي من مدفون ساخته 
و آنگاه در سقوط و غرق شدن در نيستي
زير لب نجوا مي كنم كه چه مي خواهي
و چه مي شود ! عشق تبديل به خنجري
آغشته به زهر مي شود
كه گاهي با لمس تن سردش لحظه به لحظه
عمرت را با بوسه هايش مي كاهد
تا جايي كه ديگر رمقي در تنت براي احساسش باقي نمي ماند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:19  توسط اميـــــــر  |