تبليغاتX
فصل تنهايي
به ياد آرزوي رفته بر بادم سكوتي خواهم كرد سنگين تر از فرياد

وقتي رسيدي
در باورم نمي گنجيد روزي تورا در خلوتم بپذيرم
و ناگهان تو را در روح خوداحساس كردم
در هر كلامت صداي لغزيدن بهار
روي تن يخ زده دشت زمستاني شنيده مي شد
تو بهارم شدي
بهار با تو جان گرفت
تابستان با بودن تو هست شد
پاييز چشمان هفت رنگش را از تو گرفت
و زمستان نجابت كوهستانهاي پر از برفش را
ولي تو خيانت كردي و رفتي
تو قلبم را خرد كردي و وجودم را سوزاندي
اما اي كاش مي‌بودي و مي ديدي
وقتي كه تو رفتي چقدر دلم گرفت
آخر با تو عاشق بودم و به عشق نزديكتر
آخر با تو مي شد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد
و عشق را زيباتر ديد در حريم نگاهت
و آسمان چه حقير مي نمود درمصاف چشمانت
وقتي تو رفتي دلم شكست
‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم را به ضريح چشمانت بسپارم
و تبسم ستاره ها را در برق نگاهت ببينم
اما وقتي تو رفتي ستاره ها هم خاموش شدند
دلم شكست....
دلم شكست....
دلم شكست....


يادته يه روز بهم گفتي:
"هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون
كه نكنه يه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده"
گفتم اگه بارون نيومد چي ؟؟؟
گفتي: "اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره"
گفتم يه خواهش دارم
وقتي آسمون چشمهام خواست بباره تنهام نذار
گفتي: "چشم!!!"
حالا امروز من دارم يه گوشه خلوت گريه مي كنم
اما آسمون نمي باره !!
تو هم اون دور دورا ايستادي و داري به من مي خندي
آخه چرا ؟مگه گناه من چيه؟؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:50  توسط اميـــــــر  |