آمدي...
مرا آرام جان شدي...
آمدي و دميدي
روح تازه اي در اين پيكر پژمرده...
بي آنكه بفهمي
شدي همه هستي من...
بي آنكه بداني
خون عشق را در رگهاي من تزريق كردي...

پس بمان...
حالا كه همه هستي من شدي
حالا كه با بودنت جان تازه اي گرفته ام
حالا كه فروغ هر دو چشمم شده اي
با من بمان...
خدايا هميشه نگهدارش باش....
هميشه دوستدار تو امير