نگاه من نگاه او
هواي سرد كوچه مون
پنجره اي كه بسته است
نفس ، نفس ، تنفسم
بخاري از غم درون
به روي سرد شيشه ها نشسته است
وصورتش ميان مه
زچشم من نهان شده
كنون اگر به دست خويش
بخار شيشه بر كنم
و او اگر باخبر شود از اين تلاش دست من
گمان كند كه من طرح وداع بسته ام
گمان كنم گمان كند:
كه چشم من از اين نظاره خسته است
كنون اگر هر زمان كه مه جدايمان كند
به جاي دست گونه را به روي شيشه ميكشم
گمان كنم گمان كند:
كه اشك من بخار غم به روي شيشه شسته است............
