اي زندگي ! من خسته ام
تا كي سكوت؟ تا كي اسير؟
اي مرد تن ! اين دست من ، دستم بگير
دستم بگير
در سينه ام ، اين آرزو محض خدا ديگر بگو
اي لحظه ها من از شما سر خورده ام
تركم كنيد
اي روز و شب من آدمي دل مرده ام
تركم كنيد
من تا گلو در حسرتم ، افسرده ام
تركم كنيد
از وحشت فرداي خود آزرده ام
تركم كنيد
اي اشك گرم آروم بريز بر گونه ي بيمار من
لذت ببر اي غم تو هم از اين همه آزار من
در لحظه ي بيداد غم ، كي ميشود غمخوار من ؟
اي لحظه ي پايان من اين امشبو فردا نكن
درد بزرگ بودنم را اي زمان حاشا نكن
اي لحظه ها من از شما سر خورده ام
تركم كنيد
اي روز و شب من آدمي دل مرده ام
تركم كنيد...